تبليغاتX
زندگی را تجربه کن


زندگی را تجربه کن






آثار بجامانده از دو عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
عکس عاشقانه و محشر

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود

پر از احساس موسیقی، شبیه لحن سوسن بود

ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری

نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود

حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید

برایش ناز سنجاقک، همیشه سهم لادن بود

به زخم گل نمی خندید،مهتابی تر از شب بود

همیشه بود، و می آمد ولی از جنس رفتن بود

شبی در شعر من گم شد،کسی که با غزل آمد

همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود

شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم

برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم

دعا کردم که مهرش برود از دل من

ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم

 

چندان که دويديم به سامان نرسيديم

مانديم در آغاز و به پايان نرسيديم

گم گشته در انبوه زمانيم و مکانيم

با مهر نمانديم و به آبان نرسيديم

در خانه نشستيم کنار در و ديوار

آخر به تماشای خيابان نرسيديم

در حاشيه ی جاده درختان همه رفتند

در غربت جاده به درختان نرسيديم

از شانه ی خود بار ملالی نتکانديم

زين بغض گلوگير به باران نرسيديم

چندان که دويديم و دويديم و دويديم

ای حوصله ی تنگ! به سامان نرسيديم

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
 

هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن
 

واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره

بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینمکه چه رنگه روزگارت

 خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سر تو مهربونی بذاری به روی شونم

 تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره

چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون

چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون

 بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی

می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته

 رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته

باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه

اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد

حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تو تو چشام عشق رو ببینی

یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم

 از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم

یه دفه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید
 

دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز

 سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیزه

بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من

 می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته

 من خودم خوندم تو چشمات یه کسی این رو نوشته

اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم

 ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

 من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره س

تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س

بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 1:18
      |+|

تک ستاره ی آسمون قلبم ((تولدت مبارک))

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبيهاست

تولد تمام زيباييهاي زندگي

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را  خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر  گيتي تواند چون تويي را بزايد؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

فقط ساده مي توانم بگويم :

عزيزم تولدت مبارك

سلام . سلامی به گرمی شمع های جشن تولد  به همه ی دوستای عزیزم

من سعیدم . البته همتون باید منو بشناسین. منم دیگه خوشبخت ترین پسر دنیا.

دوستان عزیزم امروز واسه من از قشنگترین روزای زندگیمه آخه  این روز تولد تک گل باغچه ی قلبمه.

چند سال پیش تو همچین روزی خدا مهربونترین و دوست داشتنی ترین فرشته ی خودشو از  آسمون 

واسه من به زمین فرستاد.

بابت این نعمت بزرگ واقعا از خدا ممنونم اما خوب میدونم هرچقدر هم خدا رو شکر کنم بازم خیلی کمه.

باور کنین هفته هاست که دارم قشنگترین جمله ها و کلمه ها رو واسه امروز جمع میکنم اما امروز    

همه ی کلمه ها فرار کردن .

.

.

.

.

.

.

.

.

فقط میتونم خیلی ساده بگم ((فرشته ی من تولدت مبارک))

من همیشه بهترین ها رو برات آرزو میکنم چون تو لایق بهترین هایی فدات شم.

   بچه ها شمام براش دعا کنین که تو زندگیش به هر چی که اون دل نازنینش میخواد برسه.                

 از همتون ممنونم.

دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم

آرزومند آرزوهای قشنگت (سعید)


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 13:17
      |+|

با تو زندگی زیباست
 

بنام کاتب کتیبه عشق
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست

بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

تو همونی که تو خنده هام شریکی
توی درد و غصه ها واسم طبیبی

تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود
که توی شبهای من بود
**********
از خدا میخوام همیشه که کنار تو بمونم
شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوز
وقتی چشمات گریه میکرد ارزوم بود که بمیرم
کاش بودم کنارت ای گل تا که دستات رو بگیرم

انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
اگربیایی ! به نمازت خواهم نشست ...سجده ات
خواهم کرد...برقامتت رکوع خواهم کرد...و در قنوتم
چشمانت را خواهم سرود...چندان که خدایان رشک برند
بر این بندگی ...پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش
با من
...سیه زنجیر گیسو بازکن ، دیوانه اش با من
...که
می گوید که مِی نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟
شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من
... ز سوز
عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه
...تو مجنونم بکن از
عشق خود ، دیوانه اش با من.
..بگفتم صید کردی مرغ دل ،
نیکو نگه دارش
...سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با
من
... ز ترک مِی اگر رنجید از من پیر میخانه ...
نمودم توبه ،
زین پس رونق میخانه اش با من

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو
نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمه ای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پد ید آرد از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده ی خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آنرا که تو درعشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه ای زان لب شیرین شکر یار بیار
روز گاریست که دل چهره ی مقصود ند ید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن
وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار
شکر آنرا که تو عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار

 

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 12:34
      |+|

زندگی کوتاه تر از آن است که ما تصور می کنیم
تو مرا فریاد کن ای هم نفس

 

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

خيلــــــــــــی کوتاه !...

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم٬

کاش قلبــی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم ...

کاش همه را دوست داشتیم ...

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!!

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید ...

کاش دلهایمان دریایی می شد !!!

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد ...

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند

خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...

 

آدمها مثل کتابها هستند

بعضی از آدمها جلد زر کوب دارند.

بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند

و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی از آدمها ترجمه شده اند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند

و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند

و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدمها تیتر دارند.فهرست دارند

و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند 

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدمها قیمت روی جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند

و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از آدمها را باید جلد گرفت،

بعضی ازآدمها را می شود توی جیب گذاشت،

بعضی از آدمها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول وسرگرمی دارند

وبعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدمها خط خوردگی دارند

و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت

واز روی بعضی از آدمها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم

و بعضی ازآدمها را باید نخوانده دور انداخت.

بعضی از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته می شوند

وبعضی مخصوص بزرگسالان

بعضی از آدمهایی که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند

خیلی کودکانه و سطحی هستند

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 1:6
      |+|

نا مه ی پدر

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین       (لطفا تا آخر بخون)

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

  اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس

 قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

  چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

 گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده

سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:17
      |+|

من صبورم اما . . .
قایقی تنها روی اب

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

                            آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

 عاشقانه

                                                   به تو عادت کرده بودم
                                                   اي به من نزديک تر از من
                                                   اي حضورم از تو تازه
                                                   اي نگاهم از تو روشن
                                                   به تو عادت کرده بودم 
                                                   مثل گلبرگي به شبنم 
                                                   مثل عاشقي به غربت
                                                   مثل مجروحي به مرهم 
                                                   لحظه در لحظه عذابه
                                                   لحظه هاي من بي تو
                                                   تجربه کردن مرگه
                                                   زندگي کردن بي تو
                                                   من که در گريزم از من
                                                   به تو عادت کرده بودم 
                                                   از سکوت و گريه شب
                                                   به تو حجرت کرده بودم 
                                                   با گل و سنگ و ستاره
                                                   از تو صحبت کرده بودم
                                                   خلوت خاطره هامو
                                                   با تو قسمت کرده بودم 
                                                   خونه لبريز سکوته
                                                   خونه از خاطره خالي
                                                   من پر از ميل زوالم 
                                                  عشق من تو در چه حالي

           I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  I Love You 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 15:19
      |+|

عشق مرگ نيست
فاصله هاي تمام نشدني

راز اول عشق


راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو
نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میداردترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو

متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد. 
  

 راز دوم عشق 


راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد. 

 

 

 

راز سوم عشق

 

راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است




راز چهارم عشق


راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيباييبرويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از

علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.
 

 

راز پنجم عشق


راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار

  

 

راز ششم عشق


راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد

 


راز هفتم عشق


راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافاتكوچك و زود گذر نيست ؟

 

 

 

 

راز هشتم عشق


راز عشق در اين است كه مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر كني تا خونسردي را دوباره به دستآوري . با اين كه احساس جلوه ي الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح 

درك كند . قلبت را آرامكن تنها به اين وسيله مي تواني چيز ها را همان طور كه هستند ، دريابي .   

 


 
راز نهم عشق


راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسينكردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه

 

 احساسات بشري بهقدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

 

 

 

راز دهم عشق


راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون

كلام رابطه برقرار كنيد .

 

فکر میکردم که عشق یک پرنده است    

یک گل است

 

یک ترانه است

یا که خنده های کودکانه است

هر چه هست جاودانه است

فکر میکنم که عشق مذهب است

آب و نان و باد و خاک و خانه نیست

مکتب است...

عشق مرگ نیست

زندگی ست

سخت نیست

عین سادگی ست

عشق عاشقانه های باد و گنذم است

اولین پناهگاه کودکی

آخرین پناهگاه آدم است

روی برگ لاله های سرخ نو شکفته در سپیده دم

چو شبنم است


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 17:13
      |+|

اي خدا من از تو فراري نشدم ،در كفر تو جاري نشدم

 عشق چيست؟

همه می پرسند:

 

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

 

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

 

چیست در بازی آن ابر سپید،

 

روی این آبی آرام بلند،

 

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

 

 

 

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

 

چیست در خنده ی جام؟

 

که تو چندین ساعت،

 

مات و مبهوت به آن می نگری؟

 

 

 

ـنه به ابر،

 

نه به آب،

 

نه به برگ،

 

نه به این آبی ارام بلند،

 

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

 

نه به این آـش سوزنده که لغزیده به جام ،

 

من به این جمله نمی اندیشم

 

 

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

 

رقص عطر گل یخ را با باد

 

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

 

صحبت چلچله ها را با صبح

 

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

 

همه را می شنوم

 

            می بینم

 

من به این جمله نمی اندیشم!

 

 

 

به تو می اندیشم

 

ای سراپا همه خوبی

 

تک و تنها به تو می اندیشم

 

همه وقت

 

همه جا

 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

 

تو بدان تنها این را،تو بدان !

 

تو بیا

 

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

 

 

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 

من فدای تو ،جای همه گل ها تو بخند

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 

ریسمانی کن از آن موی دراز

 

تو بگیر

 

تو ببند!

 

 

 

تو بخواه 

 

پاسخ چلچله هارا تو بگو !

 

قصه ی ابر هوا را تو بخوان !

 

تو بمان با من ،تنها تو بمان 

 

 

 

در دل ساغر هستی تو بجوش

 

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

نشسته بود روي زمين و داشت  يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟

بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.

اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟

آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري

هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم

به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

آخه مي دوني اون خودش گفته

كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد

و يواش يواش ازم دور شد.

و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم

خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم.

بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم

اون براي من هر كسي نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

         مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

                  تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                         سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

                                شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                                       موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

                                                گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

                                                      بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:37
      |+|

کدوم قلب قشنگ تره ؟
قلب سوخته و خونین و ... 

 


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن

منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد

نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.

مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي

جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب

پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او

برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده

بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود

داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود

فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب

پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي کني....قلبت را با قلب من مقايسه کن.

قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به

نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. مي داني، هر زخمي نشانگر

انساني است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام.

اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند،

چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام.

اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند،

اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق

را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت

پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم

کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب

مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.

زيرا که عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

قصه عمر انسان حدیث خزان برگ ریزان درختان

است نمی توانیم کسی را وادار کنیم عاشقمان باشد

همه کاری که می توانیم بکنیم این است که اجازه بدهیم خودشان

دوستمان داشته باشند به خاطر بسپاریم که ثروتمند کسی

نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها

نیاز دارد و به خاطر بسپاریم که روزگار همیشه بهار نیست

 گاه ابر خزان بدان سایه می افکند و دست بی وفای

روزگار با وفایان را از هم جدا میکند به خاطر بسپاریم که

می توانیم با هم باشیم با هم

و در درون هم بدون هم ولی به یاد هم.....

هلن كلر مي گويد:'’ هنگامي كه دري از خوشبختی 

 به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب

 چنان به دربسته چشم مي دوزيم

 كه درهاي باز را نمي بينيم

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 17:30
      |+|

چشم به راهي هاي بي سرانجام
چشم به راه

 

         كامليا               

                             گل فروش نام اين گل چيست؟        كامليا

                                    آنرا به كه بايد تقديم كرد؟                             

                                         به آنكه بيش از همه دوستش داري با چند گل سفيد ريز

                                               و مقداري برگ سبز و چند غنچه ي صورتي رنگ

                                                        و در پوششي از نقره خواهمش پيچيد

                                                               و كارت اسمت را رويش خواهم چسباند

                                                         روي كارت بنويس

                                                                تقديم به تو كه بهتريني

                                                                         آنگاه . . .

                           در وعده گاه عشق

                                اين دسته گل كوچك را تقديمش كن

                                      سعيت اين باشد آنرا با دست چپ بگيرد

                                           زيرا دست چپ به قلب نزديك تر است

                                                 آنكه با اين دست گلي را بگيرد

                                                     شايد آنرا روي لبش بگذارد

                                                           در آن صورت

                                                               آن گل

                                     پيام عشق تو را به قلبش خواهد گفت.

 

گيرم بازم بيايي از عاشقي بخوني

گيرم تا دنيا دنياست بخواي پيشم بموني

روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود

منو به كي فروختي اون از ما بهترون بود

مي خواي بيا ولي حيف حيف ديگه خيلي دير

حالا كه خاطراتت يكي يكي مي ميره

كي گفته بود كه تنهام وقتي تو رو ندارم

اينو مي گم بدوني  منم خدايي دارم

برگشتي اما انگار تو باختي توي بازي

غرورتم شكستم به چيت داري مي نازي

 

 

زندگي دو روز است

روزي براي تو                               روزي عليه تو

                                  

زندگي دو نيمه است

نيمه اول در انتظار نيمه دوم                                 نيمه دوم در حسرت نيمه اول

                                          

زندگاني برگ بودن در مسير باد نيست              امتحان ريشه هاست

ريشه اش هرگز اسير باد نيست            زندگاني پيچك است

انتهايش ميرسد پيش خدا

بايد آنرا سبز كرد

                                               بايد آنرا آب داد

 

اي خدا اي خنده ي مرموز مرگ آلود      با تو بيگانست دردا ناله هاي من

من تو را كافر تو را منكر تو را عاملي            كوري چشم تو اين شيطان خداي من

خود پرستي تو خدايا خود پرستي               كفر مي گويم تو خوارم كن تو خاكم كن

با هزاران ننگ آلودي مرا               گر خدايي ،در دلم بنشين و پاكم كن

خدايا!           

سال ها ما ادمك ها بندگان تو               با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم

عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم            معني عدل تو را هم خوب فهميديم

 

 

در كتابي يا كه خوابي خود نمي دانم

نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم

خدايا تو به مار داوري مشغولي و صد افسوس

در ترازويت ريا ديدم    ريا ديدم

 

پس از عمري كه مي خواهم بساط زندگي چينم

اجل گويد مكش زحمت كه من ناچيده بر چينم

 

                                                         خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند

                                                            افسوس كه من زاده ي امروزم

                                                                          خدايا جهنمت فرداست

                                                                        پس چرا امروز مي سوزم

  

سهراب گفت :زندگي رسم خوشايندي است

اما من ميگم:زندگي رسم خوشايندي نيست ،زندگي اجباريست،لاجرم بايد زيست.


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:1
      |+|

تكيه به شونه هام نكن

ديوار يا پل

تكيه به شونه هام نكن...

                                من از تو افتاده ترم....

 

                   ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم.....

 

كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم...

 

                                 يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... 

 

                                  من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها....

 

                               نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها...

 

من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! 

 

                         قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم


 

روي تخته سنگي نوشته شده بود:

اگرجواني عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

 


 

خدا افرادی رو که غرورشونو میشکونه خیلی دوست داره ،

چون غرور و تکبر بارز ترین ویژگی شیطانه ،

و خدا نمیخواد مخلوقش این خصلت رو از شیطان بگیره.

اگه یه جایی ، یه زمانی ، غرورت شیکست ،

غصه نخور ،

 شاید به ظاهر فکر کنی زمین خوردی ،

اما در اصل خدا دستتو گرفته و از روو زمین بلندت کرده.

 


 

زندگي مثل يه پل قديميه!

 

                                 به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب ميشه

 

                                 به اين فکر کن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره

 

 

خدايا دوست بدار انهايي را که دوستشان داريم و نمي دانند -------

 

 و سلامت بدار انهايي را که دوستمان دارند و نميدانيم

 

 

عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است

كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !!

برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" !

 مردي يا زن !

هر چه كه هستي ، باش !

فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري

 

 

 

آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش

ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن.

 نگران راه مباش،

آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد

 

 

لالا*

         نخواب دنیا خسیسه* 

                                

                                 واسه کم آدمی خوب مینویسه*

    

                                                                یکی لبهاش همیشه غرق خندس*

 

                                یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیس


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 18:46
      |+|

ای تک ستاره ی شبهای تنهایی من ,; تولدت مبارك

ستاره شب های تنهایی

سلام به همگی . خوبین ؟ امیدوارم که همیشه خوب باشین . . .

من سعیدم . یکی از دو نویسنده ی این وبلاگ . البته شما منو میشناسید چون میترا جون زحمتش رو کشیده و منه حقیر رو معرفی کرده .

جاتون توی مکه و مدینه خیلی خالی بود .واسه همه ی جوونا دعا کردم که عاقبت به خیر بشن .از همتون بابت زحمتی که واسه تولدم کشیدین واقعا ممنونم و بیشتر از همه ممنون میترا (تنها عشقم) هستم که زحمت زیادی واسم کشیده . منم میخوام تولدش رو بهش تبریک بگم . خیلی دوست دارم تاریخ تولدش رو بگم اما نمیتونم چون شاید دوست نداشته باشه که من تاریخ تولدش رو بگم . میدونین دیگه دخترا دوست ندارن کسی تاریخ تولدشون رو بدونه .

این شعر نا قابل رو به تنها کسی که دوستش دارم و همیشه هم خواهم داشت تقدیم میکنم . امید وارم که خوشش بیاد .!.!.!.!.!.!.!.

اي اشناترين زيباي من اي فراگير ترين صداي زندگي من اي باغ در باغ شكوفه زار اي همرنگ و همراه وهمسايه بهار در تو چشمه هاي مهرباني مي جوشد ابرهاي عطوفت به شوق باريدن گستره قلب ترا مي پوشاند طراوت و لطافت وشكنندگي درونمايه ي توست قلبت اشيان عشق هاي بزرگ و اهورائي است با تن پوشي از گل چشماني باراني لباني متبسم در ميان ازدحام شادماني ودست افشاني از راه مي رسي اي رنگين كمان شادكامي با گلبوسه هاي محبت سيال روح بهاريت عطش ما را فرو مي نشاني افسردگي ها را دور مي سازي وچشمهاي مشتاق را به نوازش و تحسين زيبايي مي خواني با كلامي صميمي روي قلب ها طرح عشق ترسيم مي كني با خوش اهنگ ترين الحان عطر خوشبوترين گلها را مي پراكني چون باران وشبنم و نسيم گستره دلها را به طراوت وتازگي و نشاط دعوت مي كني اي لطافت سبزه زاران حشمت وشكوه وغرور استوار تمامي كوهساران عصمت مهتاب و شفافيت چشمه ساران همواره با تو باد تولدت مبارك

من زیاد طبع شاعریم خوب نیست و نمیدونم چه جوری باید بهترین تبریک رو به بهترین فرد زندگیم بگم . دوستای گلم ازتون میخوام که کمکم کنین و به میترا تولدش رو تبریک بگین .

میترا جون تولدت رو از صمیم این قلب کوچیکم که فقط تو توش هستی تبریک میگم . 

خیلی دوست دارم .  دنيا را برايت شاد شاد و شادي را برايت دنيا دنيا ارزومندم


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 20:40
      |+|

روز تولد تو

سلام به همه دوستاي گلم

اميدوارم روزاي خوبي رو سپري كنيد

اين وبلاگ دو تا نويسنده داره

ما نمي خواستيم خودمون رو معرفي كنيم

اما امروز مي خوام اين كارو بكنم

يكي از نويسنده هاي اين وبلاگ سعيد متولد23/1/1370هست.(كه امروزم تولدشه)

و بنده ي حقير ميترا هستم.

البته الان سعيد اينجا نيست ،رفته مكه(خدا خيلي دوسش داره كه تو اين سن طلبيدتش)

دوستاي عزيزم لطفا براش دعا كنيد تا همراه خانوادش به سلامت برگردن گرچه خدا خودش هواي مسافراشو داره اما دعا بنده هم خيلي تاثير داره...

امروز خودمون رو معرفي كردم .چون مي خواستم روز تولد سعيد جان رو تبريك بگم.

براش يه متن مي نويسم اميدوارم بخون.

 

به نام اون مهربوني كه منو ديوونه ي تو كرد

سلام ،اي يكي يكدونه ي سرو گلستان دلدادگي،تولدت مبارك

بزرگ شدي!منت سر تقويمامون گذاشتي،بهار و خجالت دادي،فروردين رو سرافراز كردي،عدد23رو تاابد شرمنده ي خودت كردي بقيه سيصدو شصت و چهار روز سال رو اگه كبيسه نباشه حسرت به دل يه رويداد نقره اي گذاشتي،روز عزيز تولدت چند نفر سفارشش و كرده بودن ،

عزيزم تولدت مبارك

چقدر مهربوني كه گذاشتي روزاي هفته هر كدوم يك سال مزه ي كيك تولد تو رو زير ساعت هاي نازنينشون سپري كنن.امسال منت سر جمعه گذاشتي ،شنبه دق نكنه خوبه.

عزيزم تولد مبارك

من امروز به نيت گام نهادن به هفدهمين بهار زندگيت،هفده بار خداي برگهاي مسافر بهاري رو سجده مي كنم،هفده  گلدون رو آب ميدم،هفده كبوتر رو آزاد مي كنم،هفده گل رو نمي ذارم كودكان بازيگوش بچينن،هفده بار به روي رهگذان خسته لبخند مي زنم،هفده هزا با رآه مي كشم،هفده هزار بار رو به آسمون مي كنم و دعات مي كنم،هفده بار خوشبختيت رو از خدا مي خوام و مي گيرم،هفده بار با هزار لحن مختلف در هفده حالت سبز با هفده اشك زلال صدا مي زنم و هفده بار بر روي هفدهمين برگ دفتر خاطرات هفده صفحه اي ام مي نويسم:سعيد جان هفده بار به توان هفده هزار بار اون عدد مجهول ،تولدت مبارك....

هفده بار با اسپند جوري كه چشممون نزنن دوستت دارم

تولدت مبارك


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 10:55
      |+|

وقتی مردم !.!.!.!

وقتي مردم  دور و برم شلوغ نشه
مي خوام باهاش خلوت بكنم
دسته گلو از دستاش بگيرم
به جشن سالگردم دعوت بكنم
وقتي مردم كنار بايستيد هول نكنيد
مي خوام رنگ چشاشو خوب ببينم
اون چشايي كه از گريه سرخ شده
براي آخرين بار عكسي ازش بگيرم
وقتي مردم شما همه بريد
بزاريد اون تنها پيشم بمونه
در گوشم گفته براي آخرين بار
مي خواد قصه ي خواب خوشو  بخونه
وقتي مردم بگيد چيزي رو جا نذاره
هر چي داده ازم پس بگيره
دلي را كه داده از جاش در بياره
جاي زخمش چند تا بوسه بچينه
وقتي مردم هر دومون اشك مي ريزيم

رومونو به خدا مي كنيم يه چيزي بهش ميگيم

اي خدا مواظبش باش زياد غم نخوره
عاشق بود ببخشش اگه بهت بر نخوره


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:53
      |+|

عجب صبري خدا دارد!

چرا بايد تنها باشيم؟

فاصله عشق هاي معمولي رو از بين ميبره اما عشق هاي بزرگ

            و جاوداني را شدت مي بخشد. مثل باد كه يه شمع

                رو خاموش ميكنه اما آتش رو شعله ور ميكنه


     نذار باور کنم تنها ی تنهام نمی خوام با کسی غیر از تو باشم                     

         می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله برای دیدن روی تو پاشم                 

             اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با تو همه دنیا رو حس کرد                              

              تمومه زندگیمو زیرو رو کن که بی تو دلخوشی هامم گناه                         

              خودت باشو منو دیوانگی هام فقط با تو دل من رو به را ه                

              بذار باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه                            

              میشه افسانه هارو زندگی کرد اگه حق با منه دیوانه باشه                         


 

اى زندگى من خسته ام تا كى سكوت؟ تاكى عذاب؟

 

 

 اى لحظه ها من از شما سر خورده ام تركم كنيد.

 

 

 اى روز و شب من آدمى دل مرده ام تركم كنيد.

 

 

من تا گلو در حسرتم افسرده ام تركم كنيد.

 

 

                          از وحشت فرداى خود آزرده ام تركم كنيد.تركم كنيد


جایی که میری مردمی داره که می شکننت

 

نکنه غصه بخوری من همه جا

 

باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،

 

قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه،

 

ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....


عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول،كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان ،جهان

را با همه زيبايي و زشتي به روي يكديگر ويرانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم كه ميديم يكي عريان و لرزان ،ديگري پوشيده از صد جامه رنگين ،زمين

و آسمان را واژگون مستانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم ،براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز

آفرين را كو به كو  آواره ميكردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه ،چند بزمي گرم عيش و نوش ميديم،نخستين

نعره مستانه را خاموش آن دم ،بر لب پيمانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده،پاره

پاره از كف زاهد نمايان ،تسبيح صد دانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم ،بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،سراپاي وجود بي وفا معشوق

را،پروانه ميكردم.كه ميديم مشوش عارف و آهي زبرق فتنه اين علم عالم سوز دم كش،به جز

انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين درياي پر افسانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم ،به عرش كبيرايي ،با همه صبر خدايي،تا كه ميديم عزيز نابجايي ناز

برگي ناروا گر ديده خواهي مي فروشد.گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم.

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم ،همين بهتر كه او خود جاي خود بنشيند و تاب تمام زشت كاري هاي اين

مخلوق را دارد.وگرنه من به جاي او چه بودم.يك نفس كي عادلانه سازشي با جهل و فرزانه

ميكردم؟!

عجب صبري خدا دارد!


به سراغ من اگر می آیید                        

              پشت هیچستانم

پشت هيچستان جايي است

 

پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصدهايي است

 

                                 كه خبر مي آرند ، از گل واشده ی دور ترين بوته خاك

 

روي شن ها هم ، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح

 

به سر تپه معراج شقايق رفتند

 

پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است :

                           تا نسيم عطشي در بن برگي بدود ،

 

زنگ باران به صدا مي آيد.

 

                         آدم اينجا تنهاست

                         و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است

          به سراغ من اگر مي آييد ،

 

        نرم و آهسته بياييد ،

 

               مبادا كه ترك بر دارد

 

                                             چيني نازك تنهايي من .



نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 23:59
      |+|

بابت همه چیز ازت متشکرم

براي همه لحظات جادويي متشكرم !



متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
 

پرسيد:

 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم

*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 21:23
      |+|

خداحافظ گل . . .

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 17:36
      |+|

ستاره ها و آدما

سلام خداجون

نمي دونم چي بگم ،چي بنويسم برات

از كجا شروع كنم ،از زمين يا آسمون

                                            چيزي نمونده جز آدماش

آسمون رو چي بگم با اون همه كبوتراش

از زمين هر چي بگم                باز مي رسيم به آدماي بي وفاش

از آسمون هر چي بگم جمله ي من تموم ميشه

                                          با ماه و با ستاره هاش

گوي طلايي اش تماشا داره

                                         با اون نور بي انتهاش

حالا از هر چي كه بگذريم ،      باز مي رسيم به لطف تو

زبونم بند اومده                 دستام از كار افتاده

آخه ميدونم از هرچيو هر كي كه بگم ....

اين گفته ها بي فايده ست            

كي مي تونه معني عشقو بدونه

عشق يه ديوونه به يه كسي كه ميدونه

همه ميدونن       اسم اونم

خداجونه


از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه فرزندان آدم

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

              آدميت مرد !

                    گرچه آدم زنده بود...

از همان روز يكه يوسف را

 برادر ها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون

ديوار چين را ساختند

                               آدميت مرده بود!

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب

                           گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ آدميت برنگشت...............


زندگي قصه ي پر  غصه ي يك زنداني ست  كه به حبس ابد محكوم است .

زندگي وا‍‍‍‍‍‍ژه ي بي معني خوشبختي ست .   عاشق تنها

زندگي بازي شطرنج است كه در آن

افسانه هايش كيش و لحظه هايش

به آخر نرسيده مات مي شوند .

زندگي غارتگر خاطره هاست .


سعي كن تنها باشي ،چون تنها يه دنيا اومدي و تنها هم از دنيا ميري

پس تنها زندگي كن ،تنها و بدون احساس

بدون اينكه دوست داشته باشي ،يا دوست داشته باشن

بزار خونه ي عشقت هميشه خالي از وجود باشه ،

زيرا از عشق در آن لانه كند .

به ويراني هاي اونم رحم نكن.

بزار عظمت عشق رو باور كني و معني خاكستر عشق رو ندوني

و اما...

زندگي كن فقط به خاطر يه نفر

و قدم بردار تنها به خاطر كسيكه دوسش داري

آنقدر كه وجود هيچ كس رو جز اون احساس نمي كني .


 

خوش بختی را نمی خواهم غمها را به خاطرش می ستـــــــــايم...

من مجنونم به آن که بيش از همه زجرم داد و کمتر از همه دوستم داشت . به آن که بدست فراموشيم سپرد و گريخت . به آنکه از من گسست و از من بريد. من شاهدم بر آن چه که در نيمه های شب خموش و آرام به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد.

بر ستمکاريهای دنيای دون . بر نيرنگها و فريبها .

من دورم از خوشی ها و شادی ها . سعادتها و نيک بختيها . از آن چه شور و شعف ميافريند و دلها را به زندگی اميدوار می سازد. از آن چه برق اشک شادی ها را در چشمها منعکس می کند.من خموشم به زير نگاه های ياس آلود ديگران در مقابل ستمها روزگار .

" من حسرتم در برابر بدست آوردن او ... در برابر ياد آوری محبت ها و غم های او در پيش خاطرات شيرين گذشته ."

من گريزانم از آفرينش از آن که بوجودش آورد در قلبم جايگزينش کرد و بعد يکباره با پاره ای از قلبم يکجا برد.

از آن که رنج را آفريد در قبال خوش بختی .

من عاشقم به آنچه که ندارم و ديگر هرگز بدست نخواهم آورد. بآنچه نابود شد . به آنچه که از هم گسست به آنچه که از هم گسست . به آنچه که حتی از دورترين نقطه فکرم گريخت.

 

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:57
      |+|

ای عشق مدد کن

دلم می خواهد باز هم بعد از مدتها ساده سخن بگویم .... همیشه در ذهن همه آدمها روزهای خوب و بد جاری و سیال باقی می مانند . ما آدمها با ذهن خود زنده هستیم . گاهی طوفان یک احساس خدایی می تواند تعادل حواس را به هم بزند . من فکر می کنم گریختن از این احساس کار درستی نیست . باید کمی سکوت کرد ... باید سفر کرد .... باید به جاده دل سپرد .... اگر طوفان را با تمام وجود بخواهی بالاخره خواهد وزید و جسم و حتی احساس زیبای ترا خواهد گرفت .. آرام بودن ... منش سکون و تعادل باعث حفظ این احساس می شود . خیلی ها از عشق می هراسند و خیلی ها هم عشق را باور ندارند . به عقیده من عشق یک معجزه است چون می تواند روح انسان را دگرگون کند .... و این پدیده تحت تاثیر یک نیروی عظیم امکان پذیر خواهد بود ... اگر انسان را مجموعه ای از نیروها تصور کنیم ، می شود گفت عشق در امتداد میدان مغناطیسی بدن قرار می گیرد و انسان را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد . نه می توان نسبت به آن بی تفاوت بود و نه می توان به طور کامل به آن سر سپرد ! زیرا در هر دو صورت ویرانگر است ! واقعا که پدیده عجیبی است ... بی نفاوت بودن باعث خشکیدن این روح جوان می شود و سرسپردن بی وقفه باعث به هم خوردن نظام روزمره زندگی ... و در نهایت تو عشقت را از دست می دهی ! به همین سادگی ! حال در این میان برنده کسی است که نقطه ثقل عشق را پیدا کند . از جایگاه نقطه ثقل می شود دوست بود .. می شود عاشق ماند. .. می شود به التهاب نزدیک شد ... می شود با یاد تنفس کرد .... می شود عشق را حفظ کرد و برایند همه این نیروها سبب وصل خواهد شد .... باید به آینده امیدوار بود ... باید در زندان هم گل سرخ رویانید .... باید صبور بود .....باید تلاش کرد ...باید قوی بود ...خوشبین باشیم و نگذرایم اگر شعله ای در قلبمان پدیدار گشته است سرد و خاموش گردد و به جای آن گل یخ ساکن شود .

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد
            عزم ويراني من داشت و آبادم كرد
            دشت تا دشت دلم وادي خاموشان بود
            تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد
            نازم آن دلبر شيرين كه به يك طرفه نگاهم
            آتشي در دلم افروخت كه فرهادم كرد
            قفس عشق ز هر باغ دل انگيزترست
            شكر صياد كه در اين قفس آزادم كرد
            يار شيرين من ار تلخ بگويد شهدست
            وين عجب نيست كه گويم غم او شادم كرد


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 18:10
      |+|

عشق را چگونه توصیف کنیم؟

 

 

 

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني

امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن

به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسمي شادم کن

به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي

امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن

 من امروز به تو نياز دارم نه فردا


چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت روازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد ذل بزني

و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي

كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه

 اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشكني و اونوقت آروم زير لب بگي

گل من باغچه نو مبارك


 

زندگي شطرنج دنيا و دل است

زندگي سوختن و ساختن است

زندگي بي سبب تجربه آموختن است

زندگي كهنه قماري بيش نيست

اين چه قماري است كه هميشه باختن است


 

 

 

ديدی                                عشقی

نبود در تار و پودش           ديدی گفت عاشقه عاشق

  نبودش     

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و  گنجشك  كلاغای

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توی دنيای خاموشی  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشی  ،  شده كارش فراموشی  ،  ديگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستی  توی  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم كه تو می دونی،سرخاك

تو می ميرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گيرم

دل از

تو

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:32
      |+|

گل و خار
بزن باران شاید تو خاموشم کنی

غنچه از خواب پرید

 

و گلی تازه به دنیا آمد

 

خار خندید و به گل گفت :سلام

 

و جوابی نشنید

 

خار رنجید ولی هیچ نگفت

 

ساعتی چند گذشت

 

گل چه زیبا شده بود

 

دست بی رحمی آمد نزدیک

 

گل سراسیمه زوحشت افسرد

 

لیکن آن خار در آن دست خلید

 

وگل از مرگ رهید

 

صبح فردا که رسید

 

خار با شبنمی از خواب پرید

 

گل صمیمانه به خار گفت: سلام

باز باران اما بی ترانه

ديروز...

بازباران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...


و اما امروز...


بـــــاز بــــاران بــــــی تــــرانــــــــــــــــه

بـــا تمــــام بـــي کسي هـاي شبـــانــــه

 مي خورد بــــر مـــــرد تــنـــــــها

مي چکــد بـر فـــرش خـانــــــه

بازمي آيـــد صداي چــــک چـــک غــم

بـازماتــم من بـــه پشت شيشه ي تنهايي افتــــــاده

 نمي دانم ٬نمي فهمم کجـاي قطره هاي بـــي کسي زيـبــاست؟

نمي فهمم٬ چرا مردم نمي فهمند که آن کودک٬ که زير ضربه شلاق باران

                         سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟

عاشق بودن را با تمام مکافاتش دوست دارم 

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

شايــد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

 آه باران من سراپاي وجودم آتش است 

 پس بــزن باران بزن شايد تـو خاموشم کني

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 11:23
      |+|

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم ...
 

بگو قطار بایستد

بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند

بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود

بماند سوت بکشد ، برود دور شود

بگو قطار بایستد

دارم آرزو می کنم

می خواهم از همین بین راه

از همین جای هیچ کس نیست

کمی از کناره ی دنیا راه بروم

از جاده های تنها

که مردان بسیاری را گم کرد

مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند

و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید

می خواهم سوت بزنم ، بمانم

زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود

کمی از این همه چشم و عینک های سیاه

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین

در محرم ترین ساعات ماه

گریه کنم

می خواهم کمی دورتر از شما

کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

به خلوت بی ماهتاب من بگذر

به شام تار من ای آفتاب من بگذر

کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است

فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر

نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم

بیا به پرتو جام شراب من بگذر

اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین

اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر

فروغ روی تو سازد دل مرا روشن

بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر

کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار

مرا ببین و به حال خراب من بگذر ...

بعد از تو در شبان تيره و تار من 

ديگر چگونه ماه

آوازهاي طرح جاري نورش را 

تكرار مي كند 

بعد از تو من چگونه 

اين آتش نهفته به جان را 

خاموش ميكنم ؟

اين سينه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش ميكنم ؟

من با اميد مهر تو پيوسته زيستم 

بعد از تو ؟

اين مباد 

كه بعد از تو نيستم

بعد از تو آفتاب سياه است

ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست 

بعد از تو 

درآسمان زندگيم مهر و ماه نيست 

بعد از من آسمان آبي است 

آبي مثل هميشه 
آبي
 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 17:19
      |+|

دوست داشتن

 

 

دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلندترين قله ي عشق هاي بلند ،

پايين نخواهم آورد .


 

 

 

من وتو

و آن گاه خود را كلمه اي مي يابي كه معنايت منم

و مرا صدفي كه مرواريدم تويي

و خود را اندامي كه روحت منم

و مرا سينه اي كه دلم تويي

و خود را معبدي كه راهبش منم

و مرا قلبي كه عشقش تويي

و خود را شبي كه مهتابش منم

و مرا قندي كه شيريني اش تويي

و خود را طفلي كه پدرش منم

و مرا شمعي كه پراونه اش تويي

و خود را انتظاري كه موعودش منم

و مرا التهابي كه آغوشش تويي

و خود را هراسي كه پتاهش منم

و مرا تنهايي كه انيسش تويي

و ناگهان

سرت را تكان ميدهي و مي گويي:

نه هيچ كدارم.

هيچ كدام اينها نيست ،

يك حادثه ديگري و خلقت ديگري است

و داستان ديگري است

و خدا آنرا تازه آفريده است .


 

 مرا كسي نساخت  ،خدا ساخت

نه آن چنان كه كسي مي خواست

كه من كسي نداشتم

كسم خدا بود ،كس بي كسان

او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست

نه از من پرسيد و نه از آن من ديگرم

من يك گل بي صاحب بودم

مرا از روح خود در آن دميد

و بر روي خاك و در زير آفتاب

تنها رهايم كرد

مرا به خودم وا گذاشت ...

 

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 14:36
      |+|

كاش ! ! !
 

 

کاش هیچ کس تنها نبود

کاش دیدنت رویا نبود

گفته بودی میمانم

اما رفتی........

و

گفتی اینجا جا نبود

من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو

ولی گویا بالی نبود

یک نفر آمد صدایم کردو رفت

با صدایش آشنایم کرد و رفت

پشت پر چین شقایق که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد و رفت

I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  I Love You

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود

بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود

بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود

بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود

                        وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  I Love You

مقدس ترين كلمه :  خداوند 

زيبا ترين كلمه : عشق

پر احساس ترين كلمه : محبت 

پر معني ترين كلمه : نگاه 

عالي ترين كلمه : دوستي 

تلخ ترين كلمه : جدايي

دردناك ترين كلمه : خيانت

بدترين كلمه : تمسخر

عاشقانه ترين كلمه : تو .

I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  I Love You

I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  I Love You


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 13:39
      |+|

اشک ستاره :باران آسمان
setare

ستاره بغضتو بشكن، آدما همه غريبن

آدما رو بوم احساس همه شون رنگ فريبن

ستاره اشكاتو پاك كن، آدما وفا ندارن

واسه رفتن و شكستن پشت هم دليل ميارن

ستاره غصه نداره، هيشكي عاشق نمي مونه

نمي بيني كه قناري هميشه از غم ميخونه

ستاره اشك چشاتو جا نذار رو برگ گيلاس

اينجا توي شهر غربت آدما ندارن احساس

ستاره اشكاتو پاك كن، نذار اشكاتو ببينن

اونا ميخوان از دل شب ستاره ها رو بچينن

ستاره خبر ندارن كه دلت گلايه داره

نمي دونن از نگاهت مي تونه بارون بباره

ستاره چشمك چشمات اونا رو ديوونه كرده

واسه داشتن نگاهت عشقش رو بهونه كرده

ستاره چشماتو ميخواد ميدونم قصه همينه

نمي دونن كه يه قلبِ شيشه اي داري تو سينه

ستاره حرف من و تو يكيه بشين كنارم

منم از سردي قلب آدما گلايه دارم

ستاره دارن تو كوچه ميخونن دنيا قشنگه

اونا حتي نمي دونن دنيا با ما سر جنگه

ستاره ببين نگاهم مثله قلب تو شكسته

ستاره رو قلب مردم دل من درها رو بسته

 


 

افلاطون می گه:

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه،

اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

 

 

 

 

دوست دارم بدانم بعد از مرگم اولین قطره اشک از چشمان چه کسی سرازیر می شود                 

وآخرین کسی که فراموشم می کند چه کسی است ؟              

 

یکی داشت         یکی نداشت         

توی جنگلی که درختی نداشت          شکار چی ای رفت کع تفنگ نداشت           

آهویی شکار کرد که سد نداشت             پخت با چراغی که فیتیله نداشت

                         خورد با دندون های که وجود نداشت                                                             

آره بچه خوب           این قصه سر و ته نداشت         

چون نویسندش دست نداشت           

شنوندش گوش نداشت          

وخوانندش لب نداشت           

ولی ارزش میخ کردن و داشت .              


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 3:41
      |+|

خدایا کمکمون کن...
 

خداجون بنده هاتو تنها نذار ،ما همیشه دوست داریم...

ای خدای عالم

 بر خاک بخواب نازنین ،تختی نیست .

آواره شدن حکایت سختی نیست .

از پاکی اشک های خود فهمیدم،

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست.

 

ما همه فانی و او پا بر جاست

عشق را می گویم

بی گمان عشق... خداست

 

یادمان باشد

فقط از خدا بخواهیم

و از خدا فقط خدا را بخواهیم

زیرا از خدا غیر از خدا خواستنم

کم خواست است

 

 

 

زندگی دفتری از خاطرهاست

یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم ،عمرمان می گذرد

ما همه همسفریم...

 

 

تنهایی من

 خداوندا!

تو در قرآن جاویدت هزارن وعده ها دادی ،

تو گفتی که نامردان بهشت و کاخ نامردی نمی بینند ،

ولی من دیده ام نامرد نامردی را که با خون رگ مردان بهشت و کاخ نامردی بنا کرده ست !

خداوندا!

تو گفتی که اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما شد ،

من او را با صلیب قهر خود مصلوب می سازم ،

ولی من دیده ام چشمان شهوت بار فرزندی را که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لرزد !


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 22:17
      |+|

ستاره غریب
زمین فتنه گر

ای ستاره ها که از جهان دور ، چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده ای؟در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و خون وآتشی ندیده اید؟

این غبار محتنی که در دل فضاست، این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست، در بی تباهی شماست !

گوش تان اگر به ناله من آشناست ،از سفینه ای که میرود به سوی ماه

از مسافری که میرسد زگرد راه ،از زمین فتنه گذر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد ،روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای مه پیش دیده منی ،باورت نمی شود که در زمین

هر کجا به هر کسی که میرسی ،خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی ،خار جانگزای حیلیه ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر ،جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه توست ،چشم گرگ جاودان گرسنه ایست

ای ستاره ما سلام مان بهانه است،عشق مان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند ،حق زبان تازیانه است

وانکه با تو صادقانه درد دل کند ،های های گریه شبانه است

ای ستاره باورت نمی شود ،در میان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است ،لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید ،لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی ،سر به خاک غم سپرده است

ای ستاره باورت نمی شود ،آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بی کرانه می دمید ،دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست ،رنگ چهره زمین پریده است

آن شقایق شفق که می شکفت ،عصر ها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است ،سرخی و کبودی افق

دود و آتش به آسمان رسیده است

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

ابرهای روشنی که چون حریر،بستر عروس ماه بود ،پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره ای ستاره غریب ،از بشر مپرس و از زمین مپرس ،زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس؛زیر شکنجه های دردناک ،از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه ،از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست،در جهنمی که پیش دیده خداست

از لعیب کوره ها و کوه نعش ها ،از غریو زنده ها میان مرده ها

بیش از این مپرس

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم ،پس چرا به دادمان نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید ،از خدا چرا صدا نمی رسد؟

بگذریم از این ترانه های درد ،بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین ،بسته راه ناز خواب تو

می گریزد از فغان سرد من ،گوش از ترانه بی نیاز تو

ای که دست من به دامنت نمی رسد ،اشک من به دامن تو می چکد

با نسیم دلکش سحر ،چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه ،عقده های گریه شبانه ام ،در گلو شکسته می شود

ای ستاره ای ستاره غریب شب بخیر...


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 15:10
      |+|

زندگی چیست ؟ ؟ ؟

زندگی شاپرک است خفته بر بال نسیم

می پرد تا گل صبح از شب شهر قدیم  

***

زندگی شاخ گلی است از کویری زده سر

 

عطر جان می بخشد تاکه گردد پرپر 

*** 

زندگی چلچله ای است گرم کوچیدن مرگ

دفتر خوانده شده روز وشب برگ برگ

*** 
زندگی عاطفه ایست گرم توفنده وپاک

خنده نازک گلی به کرم ورزک برگ

*** 
زندگی منظره ای در گذرگاه نظر

بسترگل شدن گل ناچیز بشر 
 
***

زندگی مشغله ای است در تکاپوی زمان

فصل کشتن بهار درویدن به خزان

من راز نگاهت را

 

از آينه پرسيدم                   

 

چشمان نجيبت را                                      

 

                                                         از دور پرستيدم باران شدم و چون اش

 

بر عشق تو باريدم                        

 

من شمع وجودم را                                      

 

                                                        به مهر تو بخشيدم

اي كاش دو چشم تو

 

                      سر فصل افق ها بود

 

آن وقت تو را هر صبح                                        

 

                                                         از پنجره مي ديدم 

اي كاش گلي مي شد

 

لبخند پر از مهرت                       

 

تا آن گل خوش بو را                                    

 

                                                       از خاطره مي چيدم

                      

آنچه که برقضاوقدرفایق می آید.........................صبر است

 

آنچه که آدمی را صیقل می دهد.........................کار است

 

آنچه که کهنه اش بهتراست...............................دوست است

 

آنچه که ازعلم بهتر است.................................تجربه است

 

آنچه که برای مرد ننگ است............................غصه است

 

آنچه که بیش از مرگ آدمی را می کشد...............نوامیدی است

 

آنچه که هرقدر دراز باشد کوتاه است..................عمر است

 

آنچه که کمش هم زیاد است..............................دشمن است

 

آنچه که زیادش هم کم است..............................ایمانوجوانمردی است

 

            

 

عشق یعنی انتظار و انتظار                            عشق یعنی هر چه بینی عکس یار 

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                     عشق یعنی سجده ها با چشم تر 

عشق یعنی دیده بر در دوختن                         عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                          عشق یعنی اشک حسرت ریختن 

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                        عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن                            عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست              عشق یعنی هر چه در دل آرزوست 

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                           عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                         عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                        عشق یعنی زندگی را باختن 

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                   عشق یعنی قطره و در یا شدن 

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر                       عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی                          عشق یعنی بندگی آزادگی

 

            

   

دوبـاره دل هوای با تو بـودن کــرده   

  نگـو ایـن دل دوری عشقتوبـاور کـرده

          دل من خسته ازاین دست به دعاها بردن                    

                 همــه آرزوهــام بــا رفتــن تــو مــردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه     که دوباره چشم من تو رو ببینه

 واسه پیـدا کـردنت تـن به دل صحرا میدم

       آخـه تـو رنگ چشات هـیـبـت دنیـارو دیدم    

              تـوی هـفـتــا آسمون  تـو تک ستــاره منی         

                    بـه خـدا نــاز دوچشمـاتــو بــه دنیــا نمیدم              

حالا من یه آرزو دارم تو سینه   که دوباره چشم من تو رو ببینه

I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:41
      |+|

غربت خاک خودی
 

 

باغ بلور در خطر              درخت ساده میشکنه

گل داره پرپر میزنه                 از غنچه هاش دل میکنه

چه بی گناه          چه بی پناه                چه بی هوا                   چه بی صدا

غنچه می میره ای خدا             دلم می گیره ای خدا

برای اون که عاشقه                             خاک وطن مقدسه

غریب قصه ها شده                                        خدا به دادش برسه

توی خاکش گل اسیره                                               نذارین غنچه بمیره

اشک و خون بسه                                                              نذارین دل آسمون بگیره

باورش سخته یه آدم                                                                       توی خونشم اسیره

                                  غربت خاک خودی رو خدا از گلا بگیره  

 

ای کاروان آهسته ران ،کارام جانم میرود

آن دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود

من مانده ام مهجور از او ،دیوانه و رنجور از او

گوی که تیغی دور از او بر استخوانم میرود

او میرود دامن کشان ،من رنج تنهایی چشان

دیگر نپرس از من نشان ،کزجان نشانم میرود

در رفتن جان از بدن ،گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم میرود

برگشت یار سرخوشم ،بگذشت عیش ناخوشم

چون مجمری بر آتشم ،کز سرد خانم میرود

محمل بدار ای ساربان ،تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان ،گویی روانم میرود


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 13:39
      |+|

حتی شیشه ها هم احساس دارند !!!

توکل مصداق کلید است ؛ و دستی که کلید را می چرخاند ، از برای

گشایش ، همان خداوند است .

حال این تویی ؛ که تا چه اندازه این کلید را تصور یا واقعیت

نمایی ، و چند قدم برای گشایش به جلو آیی !

" منظور ؛ صرف داشتن کلید و دست گشایش ، هر دری دق الباب

نگردد !

      

آه... امشب بوي باران تازه است ... التماس گريه بي اندازه است ...

تازگي ها شب برايم آشناست ... من و شب هستيم.... غم هم پيش

ماست ... 

 مي نويسم گاه زيبا گاه زشت... مانده ام در لابلاي سر نوشت ...

 روز ازگنجايش غم خالي است... شب براي گريه هايم عالي است

      

هيچ کس با من در اين دنيا نبود    هيچ کس مانند من تنــها نبود ... 

هيچ کس دردي زدردم برنداشت    بلکه دردي نيز بردردم گذاشت...

 هيچ کس فکر مرا باور نکرد     خطي از شعر مرا از بر نکرد ...

 هيچ کس معناي آزادي نگفت      در وجودم رد پايش را نجست ...

هيچ کس آن يار دلخواهم نشد      هيچ کس دمساز و همراهم نشد ...

هيچ کس جز من چنين مجنون نبود  در کلاس عاشقي دل خون نبود... 

 هيچ کس دردي نکرد از من دوا     جز خداي من خداي من خدا.!.!.!

      

آخرین بار که او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم .

گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟

گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي

قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است . ! . !

       

نمی دانم تولد چیست ؟ ولی میدانم اجباریست

نمی دانم که غربت چیست ؟ ولی میدانم که درد است

نمی دانم محبت چیست ؟ ولی میدانم از هستی ست

نمی دانم رقابت چیست ؟ ولی میدانم یک بازیست

نمی دانم رفاقت چیست ؟ ولی میدانم نامردیست

نمی دانم جوانی چیست ؟ ولی میدانم یک رویاست

نمی دانم که مردن چیست ؟ ولی میدانم آزادیست

      

کاش آسمان هدف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه ها ی

خشک او میکرد  . . . .

کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش نیازی

به شهامت نبود  . . . .

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب

میشد  . . . .

کاش حقیقت محبت را در تقلای بال و پر سوز پروانه می دید و او را

باور میکرد  . . . .

مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود ،کاش آنقدر بی صدا بود که

حرمت سکوت شب را نمی شکست  . . . .

کاش در قاموس غصه ها شکوفه لبخند در معرض داغ اشک گرم نمی

شد . . . .

و بالاخره کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید . . . !!! 

     I Love You  I Love You  I Love You  I Love You  I Love You


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 12:52
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز