توکل مصداق کلید است ؛ و دستی که کلید را می چرخاند ، از برای
گشایش ، همان خداوند است .
حال این تویی ؛ که تا چه اندازه این کلید را تصور یا واقعیت
نمایی ، و چند قدم برای گشایش به جلو آیی !
" منظور ؛ صرف داشتن کلید و دست گشایش ، هر دری دق الباب
نگردد !
آه... امشب بوي باران تازه است ... التماس گريه بي اندازه است ...
تازگي ها شب برايم آشناست ... من و شب هستيم.... غم هم پيش
ماست ...
مي نويسم گاه زيبا گاه زشت... مانده ام در لابلاي سر نوشت ...
روز ازگنجايش غم خالي است... شب براي گريه هايم عالي است
هيچ کس با من در اين دنيا نبود هيچ کس مانند من تنــها نبود ...
هيچ کس دردي زدردم برنداشت بلکه دردي نيز بردردم گذاشت...
هيچ کس فکر مرا باور نکرد خطي از شعر مرا از بر نکرد ...
هيچ کس معناي آزادي نگفت در وجودم رد پايش را نجست ...
هيچ کس آن يار دلخواهم نشد هيچ کس دمساز و همراهم نشد ...
هيچ کس جز من چنين مجنون نبود در کلاس عاشقي دل خون نبود...
هيچ کس دردي نکرد از من دوا جز خداي من خداي من خدا.!.!.!
آخرین بار که او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم .
گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟
گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي
قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است . ! . !
نمی دانم تولد چیست ؟ ولی میدانم اجباریست
نمی دانم که غربت چیست ؟ ولی میدانم که درد است
نمی دانم محبت چیست ؟ ولی میدانم از هستی ست
نمی دانم رقابت چیست ؟ ولی میدانم یک بازیست
نمی دانم رفاقت چیست ؟ ولی میدانم نامردیست
نمی دانم جوانی چیست ؟ ولی میدانم یک رویاست
نمی دانم که مردن چیست ؟ ولی میدانم آزادیست
کاش آسمان هدف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه ها ی
خشک او میکرد . . . .
کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش نیازی
به شهامت نبود . . . .
کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب
میشد . . . .
کاش حقیقت محبت را در تقلای بال و پر سوز پروانه می دید و او را
باور میکرد . . . .
مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود ،کاش آنقدر بی صدا بود که
حرمت سکوت شب را نمی شکست . . . .
کاش در قاموس غصه ها شکوفه لبخند در معرض داغ اشک گرم نمی
شد . . . .
و بالاخره کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید . . . !!!

|