زندگی شاپرک است خفته بر بال نسیم
می پرد تا گل صبح از شب شهر قدیم
***
زندگی شاخ گلی است از کویری زده سر
عطر جان می بخشد تاکه گردد پرپر
***
زندگی چلچله ای است گرم کوچیدن مرگ
دفتر خوانده شده روز وشب برگ برگ
*** زندگی عاطفه ایست گرم توفنده وپاک
خنده نازک گلی به کرم ورزک برگ
*** زندگی منظره ای در گذرگاه نظر
بسترگل شدن گل ناچیز بشر ***
زندگی مشغله ای است در تکاپوی زمان
فصل کشتن بهار درویدن به خزان

من راز نگاهت را
از آينه پرسيدم
چشمان نجيبت را
از دور پرستيدم باران شدم و چون اش
بر عشق تو باريدم
من شمع وجودم را
به مهر تو بخشيدم
اي كاش دو چشم تو
سر فصل افق ها بود
آن وقت تو را هر صبح
از پنجره مي ديدم
اي كاش گلي مي شد
لبخند پر از مهرت
تا آن گل خوش بو را
از خاطره مي چيدم
آنچه که برقضاوقدرفایق می آید.........................صبر است
آنچه که آدمی را صیقل می دهد.........................کار است
آنچه که کهنه اش بهتراست...............................دوست است
آنچه که ازعلم بهتر است.................................تجربه است
آنچه که برای مرد ننگ است............................غصه است
آنچه که بیش از مرگ آدمی را می کشد...............نوامیدی است
آنچه که هرقدر دراز باشد کوتاه است..................عمر است
آنچه که کمش هم زیاد است..............................دشمن است
آنچه که زیادش هم کم است..............................ایمانوجوانمردی است

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی

دوبـاره دل هوای با تو بـودن کــرده
نگـو ایـن دل دوری عشقتوبـاور کـرده
دل من خسته ازاین دست به دعاها بردن
همــه آرزوهــام بــا رفتــن تــو مــردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیـدا کـردنت تـن به دل صحرا میدم
آخـه تـو رنگ چشات هـیـبـت دنیـارو دیدم
تـوی هـفـتــا آسمون تـو تک ستــاره منی
بـه خـدا نــاز دوچشمـاتــو بــه دنیــا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
|