
من وتو
و آن گاه خود را كلمه اي مي يابي كه معنايت منم
و مرا صدفي كه مرواريدم تويي
و خود را اندامي كه روحت منم
و مرا سينه اي كه دلم تويي
و خود را معبدي كه راهبش منم
و مرا قلبي كه عشقش تويي
و خود را شبي كه مهتابش منم
و مرا قندي كه شيريني اش تويي
و خود را طفلي كه پدرش منم
و مرا شمعي كه پراونه اش تويي
و خود را انتظاري كه موعودش منم
و مرا التهابي كه آغوشش تويي
و خود را هراسي كه پتاهش منم
و مرا تنهايي كه انيسش تويي
و ناگهان
سرت را تكان ميدهي و مي گويي:
نه هيچ كدارم.
هيچ كدام اينها نيست ،
يك حادثه ديگري و خلقت ديگري است
و داستان ديگري است
و خدا آنرا تازه آفريده است .
مرا كسي نساخت ،خدا ساخت
نه آن چنان كه كسي مي خواست
كه من كسي نداشتم
كسم خدا بود ،كس بي كسان
او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست
نه از من پرسيد و نه از آن من ديگرم
من يك گل بي صاحب بودم
مرا از روح خود در آن دميد
و بر روي خاك و در زير آفتاب
تنها رهايم كرد
مرا به خودم وا گذاشت ...