تبليغاتX
زندگی را تجربه کن


زندگی را تجربه کن






آثار بجامانده از دو عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

ستاره ها و آدما

سلام خداجون

نمي دونم چي بگم ،چي بنويسم برات

از كجا شروع كنم ،از زمين يا آسمون

                                            چيزي نمونده جز آدماش

آسمون رو چي بگم با اون همه كبوتراش

از زمين هر چي بگم                باز مي رسيم به آدماي بي وفاش

از آسمون هر چي بگم جمله ي من تموم ميشه

                                          با ماه و با ستاره هاش

گوي طلايي اش تماشا داره

                                         با اون نور بي انتهاش

حالا از هر چي كه بگذريم ،      باز مي رسيم به لطف تو

زبونم بند اومده                 دستام از كار افتاده

آخه ميدونم از هرچيو هر كي كه بگم ....

اين گفته ها بي فايده ست            

كي مي تونه معني عشقو بدونه

عشق يه ديوونه به يه كسي كه ميدونه

همه ميدونن       اسم اونم

خداجونه


از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه فرزندان آدم

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

              آدميت مرد !

                    گرچه آدم زنده بود...

از همان روز يكه يوسف را

 برادر ها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون

ديوار چين را ساختند

                               آدميت مرده بود!

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب

                           گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ آدميت برنگشت...............


زندگي قصه ي پر  غصه ي يك زنداني ست  كه به حبس ابد محكوم است .

زندگي وا‍‍‍‍‍‍ژه ي بي معني خوشبختي ست .   عاشق تنها

زندگي بازي شطرنج است كه در آن

افسانه هايش كيش و لحظه هايش

به آخر نرسيده مات مي شوند .

زندگي غارتگر خاطره هاست .


سعي كن تنها باشي ،چون تنها يه دنيا اومدي و تنها هم از دنيا ميري

پس تنها زندگي كن ،تنها و بدون احساس

بدون اينكه دوست داشته باشي ،يا دوست داشته باشن

بزار خونه ي عشقت هميشه خالي از وجود باشه ،

زيرا از عشق در آن لانه كند .

به ويراني هاي اونم رحم نكن.

بزار عظمت عشق رو باور كني و معني خاكستر عشق رو ندوني

و اما...

زندگي كن فقط به خاطر يه نفر

و قدم بردار تنها به خاطر كسيكه دوسش داري

آنقدر كه وجود هيچ كس رو جز اون احساس نمي كني .


 

خوش بختی را نمی خواهم غمها را به خاطرش می ستـــــــــايم...

من مجنونم به آن که بيش از همه زجرم داد و کمتر از همه دوستم داشت . به آن که بدست فراموشيم سپرد و گريخت . به آنکه از من گسست و از من بريد. من شاهدم بر آن چه که در نيمه های شب خموش و آرام به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد.

بر ستمکاريهای دنيای دون . بر نيرنگها و فريبها .

من دورم از خوشی ها و شادی ها . سعادتها و نيک بختيها . از آن چه شور و شعف ميافريند و دلها را به زندگی اميدوار می سازد. از آن چه برق اشک شادی ها را در چشمها منعکس می کند.من خموشم به زير نگاه های ياس آلود ديگران در مقابل ستمها روزگار .

" من حسرتم در برابر بدست آوردن او ... در برابر ياد آوری محبت ها و غم های او در پيش خاطرات شيرين گذشته ."

من گريزانم از آفرينش از آن که بوجودش آورد در قلبم جايگزينش کرد و بعد يکباره با پاره ای از قلبم يکجا برد.

از آن که رنج را آفريد در قبال خوش بختی .

من عاشقم به آنچه که ندارم و ديگر هرگز بدست نخواهم آورد. بآنچه نابود شد . به آنچه که از هم گسست به آنچه که از هم گسست . به آنچه که حتی از دورترين نقطه فکرم گريخت.

 

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:57
      |+|

ای عشق مدد کن

دلم می خواهد باز هم بعد از مدتها ساده سخن بگویم .... همیشه در ذهن همه آدمها روزهای خوب و بد جاری و سیال باقی می مانند . ما آدمها با ذهن خود زنده هستیم . گاهی طوفان یک احساس خدایی می تواند تعادل حواس را به هم بزند . من فکر می کنم گریختن از این احساس کار درستی نیست . باید کمی سکوت کرد ... باید سفر کرد .... باید به جاده دل سپرد .... اگر طوفان را با تمام وجود بخواهی بالاخره خواهد وزید و جسم و حتی احساس زیبای ترا خواهد گرفت .. آرام بودن ... منش سکون و تعادل باعث حفظ این احساس می شود . خیلی ها از عشق می هراسند و خیلی ها هم عشق را باور ندارند . به عقیده من عشق یک معجزه است چون می تواند روح انسان را دگرگون کند .... و این پدیده تحت تاثیر یک نیروی عظیم امکان پذیر خواهد بود ... اگر انسان را مجموعه ای از نیروها تصور کنیم ، می شود گفت عشق در امتداد میدان مغناطیسی بدن قرار می گیرد و انسان را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد . نه می توان نسبت به آن بی تفاوت بود و نه می توان به طور کامل به آن سر سپرد ! زیرا در هر دو صورت ویرانگر است ! واقعا که پدیده عجیبی است ... بی نفاوت بودن باعث خشکیدن این روح جوان می شود و سرسپردن بی وقفه باعث به هم خوردن نظام روزمره زندگی ... و در نهایت تو عشقت را از دست می دهی ! به همین سادگی ! حال در این میان برنده کسی است که نقطه ثقل عشق را پیدا کند . از جایگاه نقطه ثقل می شود دوست بود .. می شود عاشق ماند. .. می شود به التهاب نزدیک شد ... می شود با یاد تنفس کرد .... می شود عشق را حفظ کرد و برایند همه این نیروها سبب وصل خواهد شد .... باید به آینده امیدوار بود ... باید در زندان هم گل سرخ رویانید .... باید صبور بود .....باید تلاش کرد ...باید قوی بود ...خوشبین باشیم و نگذرایم اگر شعله ای در قلبمان پدیدار گشته است سرد و خاموش گردد و به جای آن گل یخ ساکن شود .

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد
            عزم ويراني من داشت و آبادم كرد
            دشت تا دشت دلم وادي خاموشان بود
            تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد
            نازم آن دلبر شيرين كه به يك طرفه نگاهم
            آتشي در دلم افروخت كه فرهادم كرد
            قفس عشق ز هر باغ دل انگيزترست
            شكر صياد كه در اين قفس آزادم كرد
            يار شيرين من ار تلخ بگويد شهدست
            وين عجب نيست كه گويم غم او شادم كرد


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 18:10
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز