جایی که میری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری من همه جا
باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،
قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه،
ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول،كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان ،جهان
را با همه زيبايي و زشتي به روي يكديگر ويرانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم كه ميديم يكي عريان و لرزان ،ديگري پوشيده از صد جامه رنگين ،زمين
و آسمان را واژگون مستانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ،براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز
آفرين را كو به كو آواره ميكردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه ،چند بزمي گرم عيش و نوش ميديم،نخستين
نعره مستانه را خاموش آن دم ،بر لب پيمانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده،پاره
پاره از كف زاهد نمايان ،تسبيح صد دانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ،بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،سراپاي وجود بي وفا معشوق
را،پروانه ميكردم.كه ميديم مشوش عارف و آهي زبرق فتنه اين علم عالم سوز دم كش،به جز
انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين درياي پر افسانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ،به عرش كبيرايي ،با همه صبر خدايي،تا كه ميديم عزيز نابجايي ناز
برگي ناروا گر ديده خواهي مي فروشد.گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم ،همين بهتر كه او خود جاي خود بنشيند و تاب تمام زشت كاري هاي اين
مخلوق را دارد.وگرنه من به جاي او چه بودم.يك نفس كي عادلانه سازشي با جهل و فرزانه
ميكردم؟!
عجب صبري خدا دارد!
به سراغ من اگر می آیید 
پشت هیچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند ، از گل واشده ی دور ترين بوته خاك
روي شن ها هم ، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است :
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود ،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگر مي آييد ،
نرم و آهسته بياييد ،
مبادا كه ترك بر دارد
چيني نازك تنهايي من .