تبليغاتX
زندگی را تجربه کن


زندگی را تجربه کن






آثار بجامانده از دو عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

اي خدا من از تو فراري نشدم ،در كفر تو جاري نشدم

 عشق چيست؟

همه می پرسند:

 

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

 

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

 

چیست در بازی آن ابر سپید،

 

روی این آبی آرام بلند،

 

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

 

 

 

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

 

چیست در خنده ی جام؟

 

که تو چندین ساعت،

 

مات و مبهوت به آن می نگری؟

 

 

 

ـنه به ابر،

 

نه به آب،

 

نه به برگ،

 

نه به این آبی ارام بلند،

 

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

 

نه به این آـش سوزنده که لغزیده به جام ،

 

من به این جمله نمی اندیشم

 

 

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

 

رقص عطر گل یخ را با باد

 

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

 

صحبت چلچله ها را با صبح

 

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

 

همه را می شنوم

 

            می بینم

 

من به این جمله نمی اندیشم!

 

 

 

به تو می اندیشم

 

ای سراپا همه خوبی

 

تک و تنها به تو می اندیشم

 

همه وقت

 

همه جا

 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

 

تو بدان تنها این را،تو بدان !

 

تو بیا

 

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

 

 

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 

من فدای تو ،جای همه گل ها تو بخند

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 

ریسمانی کن از آن موی دراز

 

تو بگیر

 

تو ببند!

 

 

 

تو بخواه 

 

پاسخ چلچله هارا تو بگو !

 

قصه ی ابر هوا را تو بخوان !

 

تو بمان با من ،تنها تو بمان 

 

 

 

در دل ساغر هستی تو بجوش

 

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

نشسته بود روي زمين و داشت  يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟

بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.

اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟

آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري

هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم

به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

آخه مي دوني اون خودش گفته

كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد

و يواش يواش ازم دور شد.

و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم

خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم.

بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم

اون براي من هر كسي نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

         مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

                  تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                         سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

                                شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                                       موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

                                                گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

                                                      بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 16:37
      |+|

کدوم قلب قشنگ تره ؟
قلب سوخته و خونین و ... 

 


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن

منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد

نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.

مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي

جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب

پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او

برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده

بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود

داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود

فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب

پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي کني....قلبت را با قلب من مقايسه کن.

قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به

نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. مي داني، هر زخمي نشانگر

انساني است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام.

اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند،

چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام.

اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند،

اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق

را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت

پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم

کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب

مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.

زيرا که عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

قصه عمر انسان حدیث خزان برگ ریزان درختان

است نمی توانیم کسی را وادار کنیم عاشقمان باشد

همه کاری که می توانیم بکنیم این است که اجازه بدهیم خودشان

دوستمان داشته باشند به خاطر بسپاریم که ثروتمند کسی

نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها

نیاز دارد و به خاطر بسپاریم که روزگار همیشه بهار نیست

 گاه ابر خزان بدان سایه می افکند و دست بی وفای

روزگار با وفایان را از هم جدا میکند به خاطر بسپاریم که

می توانیم با هم باشیم با هم

و در درون هم بدون هم ولی به یاد هم.....

هلن كلر مي گويد:'’ هنگامي كه دري از خوشبختی 

 به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب

 چنان به دربسته چشم مي دوزيم

 كه درهاي باز را نمي بينيم

 


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 17:30
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز