تبليغاتX
زندگی را تجربه کن


زندگی را تجربه کن






آثار بجامانده از دو عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

ای عشق مدد کن

دلم می خواهد باز هم بعد از مدتها ساده سخن بگویم .... همیشه در ذهن همه آدمها روزهای خوب و بد جاری و سیال باقی می مانند . ما آدمها با ذهن خود زنده هستیم . گاهی طوفان یک احساس خدایی می تواند تعادل حواس را به هم بزند . من فکر می کنم گریختن از این احساس کار درستی نیست . باید کمی سکوت کرد ... باید سفر کرد .... باید به جاده دل سپرد .... اگر طوفان را با تمام وجود بخواهی بالاخره خواهد وزید و جسم و حتی احساس زیبای ترا خواهد گرفت .. آرام بودن ... منش سکون و تعادل باعث حفظ این احساس می شود . خیلی ها از عشق می هراسند و خیلی ها هم عشق را باور ندارند . به عقیده من عشق یک معجزه است چون می تواند روح انسان را دگرگون کند .... و این پدیده تحت تاثیر یک نیروی عظیم امکان پذیر خواهد بود ... اگر انسان را مجموعه ای از نیروها تصور کنیم ، می شود گفت عشق در امتداد میدان مغناطیسی بدن قرار می گیرد و انسان را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد . نه می توان نسبت به آن بی تفاوت بود و نه می توان به طور کامل به آن سر سپرد ! زیرا در هر دو صورت ویرانگر است ! واقعا که پدیده عجیبی است ... بی نفاوت بودن باعث خشکیدن این روح جوان می شود و سرسپردن بی وقفه باعث به هم خوردن نظام روزمره زندگی ... و در نهایت تو عشقت را از دست می دهی ! به همین سادگی ! حال در این میان برنده کسی است که نقطه ثقل عشق را پیدا کند . از جایگاه نقطه ثقل می شود دوست بود .. می شود عاشق ماند. .. می شود به التهاب نزدیک شد ... می شود با یاد تنفس کرد .... می شود عشق را حفظ کرد و برایند همه این نیروها سبب وصل خواهد شد .... باید به آینده امیدوار بود ... باید در زندان هم گل سرخ رویانید .... باید صبور بود .....باید تلاش کرد ...باید قوی بود ...خوشبین باشیم و نگذرایم اگر شعله ای در قلبمان پدیدار گشته است سرد و خاموش گردد و به جای آن گل یخ ساکن شود .

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد
            عزم ويراني من داشت و آبادم كرد
            دشت تا دشت دلم وادي خاموشان بود
            تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد
            نازم آن دلبر شيرين كه به يك طرفه نگاهم
            آتشي در دلم افروخت كه فرهادم كرد
            قفس عشق ز هر باغ دل انگيزترست
            شكر صياد كه در اين قفس آزادم كرد
            يار شيرين من ار تلخ بگويد شهدست
            وين عجب نيست كه گويم غم او شادم كرد


نويسنده: S&M مورخ: در ساعت: 18:10
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز