|
سلام خداجون
نمي دونم چي بگم ،چي بنويسم برات
از كجا شروع كنم ،از زمين يا آسمون
چيزي نمونده جز آدماش
آسمون رو چي بگم با اون همه كبوتراش
از زمين هر چي بگم باز مي رسيم به آدماي بي وفاش
از آسمون هر چي بگم جمله ي من تموم ميشه
با ماه و با ستاره هاش
گوي طلايي اش تماشا داره
با اون نور بي انتهاش
حالا از هر چي كه بگذريم ، باز مي رسيم به لطف تو
زبونم بند اومده دستام از كار افتاده
آخه ميدونم از هرچيو هر كي كه بگم ....
اين گفته ها بي فايده ست
كي مي تونه معني عشقو بدونه
عشق يه ديوونه به يه كسي كه ميدونه
همه ميدونن اسم اونم
خداجونه
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد !
گرچه آدم زنده بود...
از همان روز يكه يوسف را
برادر ها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون
ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود!
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ آدميت برنگشت...............
زندگي قصه ي پر غصه ي يك زنداني ست كه به حبس ابد محكوم است .
زندگي واژه ي بي معني خوشبختي ست . 
زندگي بازي شطرنج است كه در آن
افسانه هايش كيش و لحظه هايش
به آخر نرسيده مات مي شوند .
زندگي غارتگر خاطره هاست .
سعي كن تنها باشي ،چون تنها يه دنيا اومدي و تنها هم از دنيا ميري
پس تنها زندگي كن ،تنها و بدون احساس
بدون اينكه دوست داشته باشي ،يا دوست داشته باشن
بزار خونه ي عشقت هميشه خالي از وجود باشه ،
زيرا از عشق در آن لانه كند .
به ويراني هاي اونم رحم نكن.
بزار عظمت عشق رو باور كني و معني خاكستر عشق رو ندوني
و اما...
زندگي كن فقط به خاطر يه نفر
و قدم بردار تنها به خاطر كسيكه دوسش داري
آنقدر كه وجود هيچ كس رو جز اون احساس نمي كني .
خوش بختی را نمی خواهم غمها را به خاطرش می ستـــــــــايم...
من مجنونم به آن که بيش از همه زجرم داد و کمتر از همه دوستم داشت . به آن که بدست فراموشيم سپرد و گريخت . به آنکه از من گسست و از من بريد. من شاهدم بر آن چه که در نيمه های شب خموش و آرام به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد.
بر ستمکاريهای دنيای دون . بر نيرنگها و فريبها .
من دورم از خوشی ها و شادی ها . سعادتها و نيک بختيها . از آن چه شور و شعف ميافريند و دلها را به زندگی اميدوار می سازد. از آن چه برق اشک شادی ها را در چشمها منعکس می کند.من خموشم به زير نگاه های ياس آلود ديگران در مقابل ستمها روزگار .
" من حسرتم در برابر بدست آوردن او ... در برابر ياد آوری محبت ها و غم های او در پيش خاطرات شيرين گذشته ."
من گريزانم از آفرينش از آن که بوجودش آورد در قلبم جايگزينش کرد و بعد يکباره با پاره ای از قلبم يکجا برد.
از آن که رنج را آفريد در قبال خوش بختی .
من عاشقم به آنچه که ندارم و ديگر هرگز بدست نخواهم آورد. بآنچه نابود شد . به آنچه که از هم گسست به آنچه که از هم گسست . به آنچه که حتی از دورترين نقطه فکرم گريخت.
|